نوشته‌های دسته‌بندی شده در ‘جنگولکز استوری’

توضیحی در مورد موضوعات وبلاگ


مطالب فوتبالی

اخبار و مطالب داغ از ورزش پر طرفدار فوتبال ، تحلیل لیگها ، تیم ها و وضعیت داوری و خیلی نوشته های دیگه مربوط به مستطیل سبز

مطالب فرهنگی

مطالبی که در مورد فرهنگ این مرز و بوم و احیانا مرز و بوم های دیگه خواهم نوشت ! از فرهنگ مردم و … و اصلا مهم نیست که من دکترای علوم فرهنگی از آکسفورد ندارم !

( در ضمن این دسته فرق می فوکوله با دسته ی مطالب اجتماعی ! )

مطالب اجتماعی

به همین بسنده می کنم که در این دسته مطالبی نوشته خواهد شد که خیلی ها روز و شب در پی اش هستند مثل روابط دختر و پ… لا اله الا الله !!!

مطالب جنسی


(ادامه…)

دسامبر 15, 2009 at 9:00 ب.ظ.

مادر و دخترش !

زنگ منزل خانم جانسون به صدا در آمد . خانم جانسون خونه نبود و رفته بود فرودگاه برای پیشواز دوست قدیمی خودش آقای راش . دخترش در را باز کرد و با تعجب مردی رو رو به روی خود دید که ادعا می کرد آقای راشه !
آن دو مدتی با هم در مورد سالهای جوانی خانم جانسون و آقای راش گفتگو کردند . آقای راش از رابطه ی کاری موفقش با خانم جانسون گفت و از روابطی عاطفی و جنسی شان با هم !
  در ابتدای آشنایی آن دو مرد عنوان کرده بود که چهره ی دختر چه قدر شبیه مادرشه و دختر هم گفته بود که مادرش برای پیشواز به فرودگاه رفته ! آقای راش گفت که : بیا با هم به هتل ژرلاند برویم ، بعد به مادرت زنگ می زنیم تا سورپرایزش کنیم . ok ، و دختر پذیرفت .
در طول مسیر دختر خانم جانسون مکررا حرف های تحریک آمیز و عاشقانه از آقای راش شنید تا جایی که خود دختر برگشت و با شوخی گفت : می تونیم تا وقتی که مادرم به هتل میاد ، من خانم جانسون شما باشم ! و مرد پر حرارت گفت : شگفت انگیزه خانم جانسون جوان !
درب هتل ژرلاند ، به آرامی باز شد و مرد میانسال به همراه دختر جوان وارد هتل شدند . مرد با اشاره ای شهوت وار و پر خواهش دختر رو به سمت در ورودی اتاق تحریک کرد و دختر با فریبایی جلو افتاد تا سالهای دور مادر را در نگاه آقای راش تداعی کند !
اندکی بعد هر دو با ظاهری تازه از مادر متولد شده در آغوش هم بودند ! در بدن یکی تجربه و چیره دستی و در بدن دیگری جوانی و مستانگی کاملا تو چشم می اومد .
مرد با خشم و شهوت به دختر گفت : طعم آغوشت کپی شده ی آغوش های داغ مادرت مارتاست ! و با شتاب دختر رو به سمت رخت خواب پرت کرد و خودش رو هم همین طور .
دقایقی شور زندگی بر دم و بازدم آنان سایه افکنده بود و هتل ژرلاند در یکی از اتاق های پر زرق و برق خود به راستی » اعشاق » می دید !
ضربات پی در پی آقای راش با میان سالی بی گانه بود و برای دختر خانم جانسون ، حکم ضربات مهلک یک قهرمان بدنسازی رو داشت !
سر انجام ما حصل بصری معاشقه ی آن دو به وسیله ی دستمال کاغذی از روی صورت و سینه ی لارا جانسون برداشته شد و پس از آن حمام و بوسه های عاشقانه جولان می داد .
مرد میانسال زود تر از دختر از حمام بیرون آمد و وقتی دختر از حمام بیرون آمد ، مرد رفته بود .
دختر پس از مدتی با نا امید شدن از برگشت مرد به سمت خانه رفت و با تعجب دید که مادرش و آقای راش واقعی در اتاق پذیرایی مشغول صحبت و گپ و گفتند !
دختر فهمید که رو دست جالبی خورده و در واقع نه اون مرد آقای راش بود و نه خودش یاد آور خانم مارتا جانسون برای اون مرد ! ولی هرچه بود شب به یاد ماندنی ای برای لارای جوان شد و او خودش رو زیاد هم در این ماجرا بازنده ندونست !

نوامبر 24, 2009 at 7:48 ب.ظ.

سیاه !


» حتما خوانده شود !!! «

 
زن سفید آمریکایی : به عوض سالهایی که ما نژاد پرستی می کردیم ، حالا شما نژاد پرست شدید و ما سفید ها رو رو تخ… تون هم حساب نمی کنید !
مرد سیاه آمریکایی : نه خیر خانم ! ما هنوز هم مثل همون موقع ها تو سری خوریم ، فقط شکلش عوض شده و پست مدرن تر شدیم !
زن سفید آمریکایی : کُ… نگو ! باراک اوباماتون که نه سفیده و نه آمریکایی الاصله ، الان رئیس جمهوره . شما به فکر انتقامید . نون شما سیاه سوخته ها هم الان تو روغنه حسابی !
مرد سیاه آمریکایی : گفتم که خانم ! ما هیچ وقت حس نژاد پرستی نداشتیم و اگه خیلی شانس بیاریم به مساوی هم قانعیم ، خانم ! ما خیلی بد بختیم ! شما خانم های بلوری می رید با دوست پسر های بلوری تون ….. ! به ما که می رسید از این حرف ها می زنید که تنوعی بشه ! در صورتی که ما باید از صبح تا شب پی یه لقمه نون ، جون بکنیم و از شب تا صبح کو.. بکنیم !!! آخه خدا این هم شد زندگی ؟!
زن سفید آمریکایی : معذرت می خوام واقعا ! نمی خواستم ناراحتتون کنم ! اصلا گور بابای تناسب اندام و هیکل !!! میخواین امشب و با هم باشیم مثل خر کیف کنی و خوش باشی ؟!!!
مرد سیاه آمریکایی : ! wow . مادام ! شما فرشته اید ! فرشته ای مهربان با سینه ای جادویی و لبی کهربایی و موهایی به سان آبشار و چشمی همچون فیروزه و پاهایی شبیه ستون های تخت جمشید ایران ! و تازه حاضرید به خاطر خوشحالی من نیم متر ک… !!! سیاه رو به مدت یک شب تحمل کنید ! اصلا گور بابای باراک اوباما و سیاسی بازیش ، خوشحالم که امشب ما دو نفر نمونه ی بی نظیر گفتگوی اقوامیم !

پس شد آنچه شد !
مرد سیاه تصور می کرد که خدایان شبی سفید رو برای او رقم زده اند و خبر نداشت که زن می پنداشت سیاه ترین شب زندگی اش بر او فرود آمده ! شبی سیاه ، دراز ، کلفت ، همراه با جیغ و تمام نشدنی !!!


نوامبر 23, 2009 at 4:14 ب.ظ.


من داریوش هستم . داریوش آزاد زاد...
خدا رو دوست دارم و آزادی رو .
امیدوارم روزی همه پیشرفت کنند و آزاد باشند
و تا جایی پیشرفت کنند که توانایی داشته باشند ، نه تا جایی که مزاحمت ها ی دینی ، قومی ، نژادی ، جنسیتی و ... متوقفشون کنه .

توییت های من

تقویم پست های ارسالی

ژوئن 2012
ش ی د س چ پ ج
« ژانویه    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.